تبلیغات
تا شقایق ..
تا شقایق ..
قالب وبلاگ
دو هفته پیش تولدم بود اما هیچ کس یادش نبود!
به جز آقای همسر
باز جای شکرش باقیه
.
.
ولی برام کیک نخرید
فرداش مامان خانوم و بابام تازه یادشون افتاده
بهم پول دادن ولی بهم نچسبید
.
.
همیشه کادو واسم مهم بود ولی امسال فقط دوست داشتم که یادشون باشه
.
.
شاید همون قدر که من سرم شلوغه بقیه هم درگیر هستن
با داداشم که قهر کردم چند روز
هر چند میدونم اون تولد خودشم یادش میره ولی دیگه عصبانیتم و باید سر یکی خالی میکردم
مشکل خودشه می خواست داداش من نباشه
.
.
از مضرات ازدواج شاید
احتمالا این موضوع سالهای دیگه هم تکرار میشه
سال دیگه خودم برای خودم تولد میگیرم ... همه کیکم خودم میخورم
حالا یکم ام به پسرم میدم



طبقه بندی: پست های شخصی،
[ یکشنبه 28 شهریور 1395 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]
پنج شنبه قراره راه بیوفتیم بریم مشهد بعد از عمری
اول قرار بود با قطار بریم بعد دودو تا چهار تا کردیم دیدیم با ماشین بریم بهتره
بقیه پولش و میخوریم
اینم یه جور تفکر دیگه چه کنیم





طبقه بندی: پست های شخصی،
[ سه شنبه 2 شهریور 1395 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]

دلم میخواد
تنها باشم
تنهایی دوس داشتنی نیست
اما
تحمل بعضی آدمها از تنها بودن خیلی سخت تره






طبقه بندی: پست های شخصی،
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]
من احساساتی
احساساتی بودن خردت میکند
میخواهم خرد شوم
به تعداد همه
همه غمها همه خنده ها....همه
همه ی من همه را میفهمد
همه ی من پا به پای همه میخندد .... میگرید
همه ی من مهربانی را میفهمد ... ظلم را هم
خشم را... گذشت را
بدی را ....خوبی را
حسادت را.......
من همه هستم
.
.
همه در تمام ما هست





طبقه بندی: پست های شخصی،
[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]
ساعت ده یکی زنگ در و زد
کیه؟
چند لحظه میاید دمه در لطفا !!
در و که باز کردم یه پلیس از این لباس سبز کم رنگها دمه در بود
چند لحظه هیچی نگفت همینطور نگاه میکرد
یعنی ترسیدمااااااااااا
گفت این همسایه تون(همون همسایه بدمون منظورش بود) 27 تیر دعوا کرده،شما چی دیدی؟
در همین حین که داشتم میگفتم والا این آقا همیشه دعوا میکنه نمیدونم کدوم و میگین تو ذهنم داشتم میگشتم ببینم چی پیدا میکنم
واااااای اصلا هیچی یادم نمیومد
قبلا حافظه بهتری داشتم!!!
بهش گفتم من دعوا که میشه از خونه بیرون نمیام میترسم
فقط سر و صدا و داد بیداد میومد دیگه چیزی ندیدم
بی چاره ها خبر نداشتن سراغ یه آلزایمری اومدن
پلیسه پوشه ای که دستش بود داد به من گفت هر چی دیدی بنویس امضا کن
رفتم تو خونه
من که چیزی یادم نمیومد بنویسم پوشه رو باز کردم ببینم دیگران چی نوشتن
دیدم هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمیشه
مزخرفات خودم و نوشتم تحویلشون دادم
پلیسه نوشته هامو دید گفت همین
گفتم وقتی چیزی ندیدم همینم خیلیه
حالا جناب شوهر اومده بهش ماجرا رو گفتم میگه همون دعوایی و میگفتن که تو میگفتی فلان شد و ...
میگم پس چرا من یادم نمیاد!؟
میگه چه توقعایی از خودت داری
ما اینیم دیگه


طبقه بندی: پست های شخصی،
[ پنجشنبه 21 مرداد 1395 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]
اون کانالی که از ملت کلاهبرداری میکنه هنوزم داره به شیوه های مختلف ملت و سرکار میذاره
مطمعن نبودم که کلاهبرداریه
یعنی من انقدر خوش بین و ساده ام خودم سر این اخلاقم با خودم دعوام میشه!

امروز از کانال لفت دادم دیگه پیامهاشون و نبینم حرص بخورم
.
.
از فانتزیهام اینه که یه کانال بزنم لباسهای ایرانی با کیفیت از تولیدی ها بیارم بفروشم
ولی نمیشه
یعنی جناب همسر نمیذاره
بهش نگفتم چون میدونم اگه بگم
حتما میخواد بگه بشین سرجات باز تو جو گیر شدی


طبقه بندی: پست های شخصی،
[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]
کنار بچه ام خوابیده بودم که خوابش ببره
حس کردم لباسم تکون خورد
فک کردم پای محمدرضا بهم خورده
چند لحظه بعد یه چیزی از رو دستم رد شد
یعنی با یه سرعتی پریدم چراغ و روشن کردم که باور نمیکنید
یه سوسک گنده داشت در میرفت
خیلی ترسیده بود،همچین پریشون و سریع در میرفت اصلا نمیتونستم بزنمش
یهوووو
غیب شد
محمد رضا شاد و خوشحال از اینکه چراغ ها روشن شده پاشده بود شیطونی میکرد!!
همه جا رو گشتم مگه پیدا میشد!!!
آخر تمام نقاط دور از دسترس و پودر سوسک کش ریختم و تصمیم گرفتم جمع کنیم بریم بالا بخوابیم
داشتم از پله ها میرفتنم بالا که دیدم  جناب سوسک رو پله ها تشریف دارن
کشتمش
در تمام این مراحلم جناب همسر فقط گاهی چشمش و باز میکرد ببینه سوسک پیدا شده یا نه
تازه بعد از کشتنش فهمیدم چقد حالم بده!!!!
رفتم واسه خودم آب قند درست کردم


طبقه بندی: پست های شخصی،
[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]


از عشقهای این روزها داستانی به بلندای شنگـــول و منگــــول هم نمیتوان نوشت
چه برسد به شیرین و فرهاد …





طبقه بندی: متن های زیبا،
[ یکشنبه 10 مرداد 1395 ] [ 02:17 ق.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]
اصلا خرید اینترنتی و قبول ندارم
ولی دوستم انقد از کانال ... تعریف کرد که منم بهشون سفارش لباس دادم
قیمتهاش خیلی مناسب بود و به موقع به دست مشتری میرسید
ولی از وقتی من سفارش دادم دیگه سفارشها نمیرسه!!
آخه آدم انقد بد شانس میشه!!!
به نظر من که خیلی حرفه ای هستن
یه روش هایی واسه سرکار گذاشتن دارن که هنوز سفارش قیل به دست مشتری نرسیده طرف بازم بهشون سفارش میده
می خوام برم پلیس فتا شکایت کنم
اما میترسم آقا پلیسه دعوام کنه
پولم مهم نیست از اینکه رو دست خوردم عصبانی ام
به نظرم آدم گرونتر از مغازه بخره خیلی بهتره
هم از نزدیک با لباس سلام علیک میکنی رنگ و رخسارش و میبینی
هم پرو میکنی
همون موقع هم جنس و میدن به دستت
.
.
.
.
به طرف میگم ازتون شکایت میکنم میگه هر کاری میخوای بکن
اعتماد به فروش اینترنتی جرمه،اول پای خودت گیره!!!
مگه میشه مگه داریم!؟ آدم انقد پر رو هم پیدا میشه واقعا !!؟
.
.
البته تو ایران هیچی بعید نیست
اگه پلیس فتا من و دستگیر کرد بدونین به خاطر خرید اینترنتی بوده

بعدا نوشت:
فهمیدم برای شکایت نباید برم پلیس فتا باید برم دادگستری
در ضمن اینم فهمیدم که بهتره کلا نرم
به دوست برادرم که وکیله شرایط و گفتم،واقعیت اینه که قوانین جا خالی زیاد داره و من برای اینکه جرمش و ثابت کنم مجبور میشم بیشتر از پولی که از دست دادم پول خرج کنم.
یعنی فیلمهایی که  می بینیم فقط برای روحیه دادن به ملت میباشد و کاربرد دیگری ندارد!!
به عبارت دیگه اگر خریتی انجام دادی باید سرت و بندازی پایین بری تو افق محو بشی،همین


طبقه بندی: پست های شخصی،
[ چهارشنبه 6 مرداد 1395 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]
خدا بهار و پاییز و از ما نگیره
نه تابستون و دوست دارم نه زمستون و..
زمستونم زمستونهای قدیم
برف میومد این همه....
الان فقط سرما داره ،خودش و هم میکشه چند تا دونه برف میفرسته به زمین نرسیده آب میشه!
خونه مامانم اینا تو یه محله قدیمیه
کوچه شون باریکه
بچه که بودم بابام با همسایه رو به رو برفهای پشت بوم و میریختن یه جا
ما هم میرفتیم باهاش سر سره درست میکردیم
روش و صاف میکردیم
یکم اب می ریختیم
کنار سر سره هم راه برای عبور و مرور باز میکردیم انقدر که با شعور بودیم
صبح فردا که پا میشدیم یه جوری سرسره یخ زده بود که امکان نداشت بتونی روش وایسی
یادش بخیر..
یه نفرم نبود ازم عکس بگیره خاطره بشیم!!
.
.
.
یه خاطره زمستونی تعریف کردم بری تو اون دوران شاید یکم خنک بشی





طبقه بندی: پست های شخصی،
[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ zohreh ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 27 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ




یکی مث همه
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • ارز
  • آریس موب
  • ضایعات